بابا تنها در هان سفلی، یادداشت سوم: الجنت تحت اقدام …

 

در خیلی از کشورهای دنیا خیلی از راننده های تاکسی به بهشت نمی روند ولی در هان سفلی می روند. احتمالا شاید دز سرزمین آفتاب تابان هم بروند. باید برویم ببینیم می روند یا نه.

در ایستگاه اتوبوس نزدیک هتل بودم که با اتوبوس بروم فرودگاه. داشتم به تابلوی ایستگاه اتوبوس نگاه می کردم که خط مربوطه به فرودگاه را نوشته بود. زمان را گوگل چک کردم؛ 1.5 ساعت بود. وقت داشتم ولی چون یک اتوبوس رفته بود که شماره خطش همان بود که باید می بود. رویش هم نوشته بود فرودگاه می رود ولی راننده گفت نمی رود، به ذهنم رسید حالا نیاز نیست آرسن لوپن بازی در بیاری. مثل آدم با تاکسی برو شر درست نکن.

یک لحظه سرم را برگردانم که ببینم تاکسی می آید دیدم یک تاکسی از جلویم رد شد و چند متر جلوتر ایستاد. راننده بیرون آمد و از من پرسید فرودگاه می روم؟ احتمالا چمدانها را که دیده بود حدس زده بود.

قبل از سوار شدن گفت: کرایه 1000 ادلار هان سفلایی می شود. دیدم از کرایه تاکسی که موقع آمدن از فرودگاه به هتل دادم کمتر است. گفتم شاید از آن طرف که می آمدم ورودی فرودگاه داشته که گرانتر بوده. در ضمن برایم سوال پیش آمده که با وجود تاکسی متر چرا قیمت را ابتدا اعلام می کند. بعد با خودم فکر کردم شاید داره حدود قضیه را می گه که من دستم باشه چون ارزان نیست. (ندای وجدان: چقدر فکر می کنی؟! مگه بیکاری؟) ولی چون قیمت مناسب بود گفتم باشه. چمدان هایم را در صندوق عقب گذاشت و رفتیم.

در راه که می رفتیم یک جا ترافیک شد. به من توضیح داد که چون ترافیک است داریم مسیر را عوض می کنیم. پیش خودم خنده ام گرفت که حالا اگر از این مسیر داری می ری من می فهمم کجا داری میری؟!

به فرودگاه که رسیدیم تاکسی متر 1225 ادلار هان سفلایی را نشان می داد. باز هم حدود 100 ادلار کمتر از کرایه رفت. به ایشان کرایه را دادم. پول اضافه را پس داد گفت نه 1000 ادلار کافی است.

خودش هم چمدان هایم را از صندوق عقب بیرون گذاشت. تشکر کرد. گفت سفر خوبی داشته باشی. تعظیم کرد و رفت.

و فقط می توان گفت:

الجنت تحت اقدام سائقون هان سفلی

Advertisements

بابا تنها در هان سفلی، یادداشت دوم: تنهایی

 

تنهایی سفر کردن خیلی سخت است. البته تنهایی سخت نیست بی کسی سخت است. و به بیان بهتر تنهایی که ناشی از بی کسی باشد سخت است.

مثلا وقتی در پروازهای ترانزیت چهار پنج ساعت آن هم در شب مجبوری از ترس اینکه از پرواز جانمانی بیدار بنشینی خوب این تنهایی را حس می کنی.

البته با سید که همسفر باشی باز هم تنها هستی. چون سید به شما فرصت نمی دهد که تقسیم وظایف کنی که چه کسی بخوابد و چه کسی بگوید آسوده بخواب که من بیدارم. بدون هر گونه اعلام قبلی می رود یک گوشه ای می خوابد و این شما هستی که باز هم احساس تنهایی می کنی…

ولی وقتی بالای سر سید بیداری و منتظر، از یک دیدگاه حس خوبی داری: حداقل سید تنها نیست (اینجا جای یک صورتک خنده تلخ است)

شعر متاسب:

من مرد تنهای شبم

مهر خموشی بر لبم

یک مرد

 

این روزها مشغول خواندن کتاب «یک مرد» از خواهر پنجول طلا اوریانا فالاچی هستم. همان خواهری که شدیدا مورد علاقه و توجه برادر توکلی ملک مجازی امان بود.

کتاب را تجدید چاپ به روش کپی بود از یک دستفروش در چهار راه ولیعصر خریدم.

40 صفحه اولش به نظرم خیلی جذاب آمد و می خواستم ادامه دهم که البته سر شلوغی مانع ادامه خواندن شده است.

با اندکی وبگردی متوجه شدم که یک مرد، یکی از محبوب ترین کتاب‌های اوریانا فالاچی است. اوریانا فالاچی کتاب یک مرد را برترین اثر به جا مانده از خود می‌داند و بسیاری با این اعتقاد موافقند.

من هم اگر خدا بخواهد با این آگاهی ناقصم و با این چهل صفحه اول شاید موافق باشم. ولی هنوز فکر می کنم نظرم به اون یکی کتاب دیگرش یعنی «زندگی، جنگ و دگر هیچ» نزدیکتر است.

clip_image001

بابا تنها در هان سفلی، یادداشت اول: مقدمه

 

در ادامه عملیات «فتح المبین» و برای انجام پاره ای مذاکرات و برقراری مقدمات عملیات «مرصاد» تنهای تنها عازم هان سفلی هستم.

البته در دنیای واقعی عملیات مرصاد یک عملیات جدا و مستقل بوده. ولیکن در دنیای بابا عملیات «مرصاد» یک زیر مجموعه یا مرحله ای از عملیات «فتح المبین» است.

البته اول قرار بود خود مرصاد هم در این عملیات باشد که خدا خواست و نشد.

الان هم در میدان هوایی دبی دبی نشسته ام، به سونیا سرم وصل است و من هم بالای سرش مشغول نوشتن و با خود زمزمه می کنم:

من مرد تنهای شبم

مهر خموشی بر لبم

"حسن" آقا رفت پیش خدا

 

امروز سه روز است که «حسن» آقای سختکوش رفته است پیش خدا و «سید رضی» نور چشم آقای اخلاق در خانواده را تنها گذاشته است.

درست نمی دانم که چند سال بود تراشکار بود. سی سال یا چهل سال. ولی همینطور تراشکار بود تا یک روز که آنفولانزا گرفت و به یک هفته نکشید که رفت پیش خدا.

حداقل آنجا می تواند خستگی در کند.

روحش شاد.

بابا و پنج تن آل بابا در سرزمین هان، یادداشت چهارم: بانوی خانه

 

برای یک بابای پویادار کاما فاصله داشتن یک بانوی شیر زن که در سفر خانه را بدو بسپارد و با خیال راحت به ایفای نقش مرد خانه بپردازد باز هم کاما فاصله از نان شب هم واجب تر است.

حال چه این بانوی شیر زن

«ستاره» باشد برای این پویا

و چه

«علی بابای عادل» باشد برای اون پویا

بابا و پنج تن آل بابا در سرزمین هان، یادداشت سوم: نمایشنامه کنیز هانی

 

پرده نمایش بالا می رود و بابا را نشان می دهد که که در هواپیما نشسته و دارد با موبایل هانی «سید اصفهانی» به تهران زنگ می زند (تعجب نکنید. چون با پایان مسافرت، اعتبار مانده در موبایل می سوزد و دیگر به درد نمی خورد)

بووووووووووووووووووق

بابا: سلام. ما داریم می پریم.

ستاره: از فرودگاه می آی خونه؟

بابا: پ ن پ می رم خونه زن دومم!

ستاره: (با خنده) واااه مگه اینجا زن دوم هم داری؟! فکر کردم اونجا زن دوم داری.

بابا: اون که کنیز شماست.

ستاره: (با لحن کش دار) واقعا؟! خب پس برش می داشتی می آوردیش اینجا. دم عیده واسه خونه تکونی کلی کار داریم (قهقهه خنده).

بابا: سکوت.

صدای ریخته شدن دهان در دندان از این پاسخ دندان شکن در سالن می پیچد و پرده می افتد.